تبليغاتX
داستان های کوتاه خلیل رشنوی

خبر مثل بمب توی گروهان ترکید . رزمنده ها از هر طرف به سمت آسایشگاه ما می دویدند . جایی که من خودم را از سقفش آویزان کرده بودم . هرلحظه ازدحام سربازان بیشتر می شد . بیشتر . طوری که دیگر نمی توانستند تو بیایند . رزمنده ها با چشم هایی که انگار می خواستند بیرون بزنند به جنازه ام خیره بودند که آرام دور خودش می چرخید . زبانم به طرز وحشتناکی از گوشه لبم بیرون زده بود . ندیده بودم کسی گریه کند . ندیده بودم . به همه حق می دهم . چون با هیچکدام از آن ها نتوانسته بودم صمیمیتی هرچند کوچک داشته باشم . یا بهتر است بگویم نتوانسته بودند . انبوه جمعیت شکافت و فرمانده هیکل درشتش را به درون کشاند ...

داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 18:35
توسط خليل رشنوي موضوع: |

به برادرم زهرا ميمندي پاريزي و دغدغه هايش

 

اولين بار توي خواب ديدمش . انگار سر كلاس بودم و استاد چيزي را توضيح مي داد كه يك هو نيم تنه اش از ديواري كه كمرم را به آن داده بودم بيرون زد . درست مثل اينكه كسي بخواهد زهره تركت كند . دست هايش چسبيدند به شانه هايم . انگار كه هزار وات برق توي انگشت هايش جريان داشته باشد خشكم زد . همه كله ها چرخيده بودند به نگاه كردنمان...

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانبد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 16:31
توسط خليل رشنوي موضوع: |
آخرين مطالب نويسنده :

شعر صليب / داستانک صلیب/ نقد سمفوني قورباغه ها / داستان سايه كش دار نقد اين هفته كاف استوري / معرفی چهره/ داستانک گرایی و داستانک گریزی(مقاله)/یک نگرانی(آقای مصدق بی خیال)

تقصير معلم ديني بود . البته به چيزي كه مي گويم ايمان ندارم . فقط احساسم اين را به من مي گويد . قضيه به سال ها پيش بر مي گردد . وقتي كه يازده ساله بودم . معلم ديني كه اسمش را فراموش كرده ام و فقط اندام لاغر و كله تاسش در خاطرم مانده ... ولي صبر كنيد . اگر اشتباه نكنم نام خانوادگي اش عارف نيا بود . هميشه عادت داشت چند دقيقه آخر كلاس به ما حرف هاي قلمبه سلمبه بزند .

تمام داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 2:15
توسط خليل رشنوي موضوع: |
نقد داستان وقتی « وقتی پرفسور جاوید به همه چیز شک می کند » اثر بنده در سایت کانون ادبیات ایران را در اینجا بخوانید .
+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 0:47
توسط خليل رشنوي موضوع: |

                                                                              تقدیم به سکوی پرواز

پزشکی قانونی هنوز علت مرگشان را اعلام نکرده بود ولی شایعات زیادی آن هم با جزییات کامل در مورد مرگ آن ها توی دهن ها می چرخید . بعضی ها علت مرگشان را سمی کشنده می دانستند که احتمالن به آن ها خورانده شده است . سمی که تمام رگ های بدن را منقبض می کند و بعد می خشکاند . چشم ها به سمت بالا می چرخند به شکلی که اثری از مردمک توی کاسه چشم باقی نماند . تا سفیدی چشم ها از آن گردِ گشاد بیرون بزند . ماهیچه ها آنقدر به هم قفل می شوند که وقتی بخواهی دست ها و پاهای جنازه را راست کنی مفصل ها عین لولاهای دروازه زندانی جیرجیر کنند . از جنازه ها وحشت می بارید . انگار درست هنگام ترکیدن بمبی در مجاورتشان عکسی از آن ها گرفته شده باشد . ..

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 19:50
توسط خليل رشنوي موضوع: |

تقدیم به مهدی ابراهیمی ، آیت دولتشاه و امیر امیری

دود سیگارها نرسیده به سقف کافه گودو شناور شده است . دود غلیظ سیگار را که از سوراخ های بینی ات بیرون بدهی ؛ خودت را هم بکشی نمی توانی جلوی بالا رفتنش را بگیری تا اینکه برسد به سقف . دود سیگارها احتمالن از سقف کافه گودو هم می تواند عبور کند . چون اگر کافه تعطیل شود و تو آخرین مشتری باشی که از حجم پر دود کافه بیرون می زند فردا که در باز شود باز هم اثری از آن همه دود باقی نمانده است . کافه گودو پنجره که ندارد ، فقط یک درِ پوسیده و زهوار در رفته . مشتری ها گفته اند ( کافه گودو در اولین روز بازگشایی اش به همین شکل قدیمی و کهنه بوده است . ) ... 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 14:35
توسط خليل رشنوي موضوع: |
گُه به قبرش ببارد . همه این اتفاقات تقصیر آن خدا نیامرزیده است . به اصطلاح شوهر خواهرم را می گویم کسی که قرار بود خواهرم را خوشبخت کند . او بود که مرا توی این هچل انداخت . نفرت من از مرگش به بعد شروع شد . مرگ آن خدا نیامرزیده نحس ترین اتفاق زندگی من است . مثل همان صحنه ای که توی فیلم « سقوط » بازی کرده بود ، مرد . در آن فیلم نقش کله گنده ای را داشت که یک باند مافیایی ترمز ماشینش را دستکاری کرده بودند و او هم به ته دره سقوط کرد و بعد از چند مَلَق اتوموبیل منفجر شد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 16:32
توسط خليل رشنوي موضوع: |
دستم را به شاخه گره می زنم و از درخت بالا می روم . چراغ قوه از توی دستم زل می زند به لانه . کبوترها چشمانشان را باز می کنند . دستم به سمت لانه کش می آید . طوقی از دست های من خیلی فرزتر است . فرار می کند . زیر نور کبوتر را لابه لای شاخ و برگ های درخت روبرو پیدا می کنم که بق بقوکنان دور خودش می چرخد و می غرد . باز دستم را درون لانه پرتاب می کنم و ماده کبوتر را می قاپم . تخمی از چنگالهاش پایین می اُفتد و روی شاخه خرد می شود . ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 16:24
توسط خليل رشنوي موضوع: |

 « می گن از تخم آمریکایی هائیه که شرکت نفت رو آوردن اینجا . مادرش دائم هیمه هاش رو از همون مسیرا تهیه می کرده که اینطوری موهاش زرد شده و گرنه از این کلاغ ها همچین حرومزاده ای بعیده »

ثریا مثل همیشه ساز مخالفش را کوک کرد :  « اگه ازتخم آمریکائی هاست چرا برادر بزرگاش هم مو زرد از آب در اومدن ؟! »....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 15:30
توسط خليل رشنوي موضوع: |

 

 

اسم من : آرش                                          

شغل پدر : مغازه دار

ميزان درآمد خانواده : پدرم گفت به درآمد بقيه مردم بستگي دارد ولي تقريباً برجي 250 هزار تومن .

تعداد اعضاي خانواده : 10 نفر به همراه پدربزرگم كه مادر مي گويد خيلي غذا مي خورد .

كرايه خانه : 50 هزار تومن

كرايه مغازه : 50 هزار تومن

خرج لباس : 30 هزار تومن

خرج غذا : 100 هزار تومن

باقي مانده : 20 هزار تومن كه مادرم خرج آش نذري و سفره ابوالفضل مي كند و پدرم هر برج به روحاني مسجد كه باباي محمد صادق اشعري است و آدم با خدايي هست ، مي دهد تا خرج كارهاي مسجد بكند . البته يكبار من مريض شدم و پدرم 100 هزار تومن خرج دوا دكتر من كرد . ولي پدرم پول كم نياورد . آخرآن برج پدرم با خيلي از مشتري ها جنگ كرد . مشتري ها مي گفتند كه حساب ما خيلي زياد شده و ما اينقدر خريد نكرده ايم . البته با وساطت باباي اشعري مشتري ها از پدرم معذرت خواهي كردند . ..

 

          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 10:58
توسط خليل رشنوي موضوع: |

1

آقا و شاید هم خانم نویسنده ساعت ها فکر کرده بود حتماً تا به این نتیجه برسد که مشکلات هر ملتی ریشه در فرهنگش دارد . در حالی که از پشت پنجره ترک خورده اش محو حمله گربه ای به جمع گنجشک ها بود مهمترین

تصمیم زندگی اش را گرفت . زیر لبی گفت :

« به عنوان یک نویسنده باید بیشتر از گذشته در مورد مشکلات فرهنگی داستان بنویسم . »

...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 10:16
توسط خليل رشنوي موضوع: |

 هس هس نفس ها توي سالن سينه ات مي پيچد وقتي  وارد سالن بانك مي شوي و كيف  دستي را روي پيش خوان پرت مي كني . بسته هاي سبز رنگ پول را يكي يكي  روي پيش خوان ، آپارتمان مي كني و با عجله به كارمند بانك كه وق زده نگاهت مي كند مي گويي : « بريز به حسابم »

لحظه اي سكوت محض توي بانك منفجر می شود و همزمان با قهقهه ي كارپرداز ، خنده ها  خردمي شوند روي  سرت . سيخ مي شوي و با دندان قروچه مي گويي : « چرا مي خندي ؟!  » كارپرداز در حالي كه از زور خنده ريپ مي زند ، به زحمت مي گويد : « سر کاریم ؟!  »...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 11:24
توسط خليل رشنوي موضوع: |

bomb2

خليل رشنوي

bomb2

http://bomb2.blogfa.com

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

بامهر به سعادتی که نوشیده شد تا داستان خالقم شود

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog