تبليغاتX
داستان های کوتاه خلیل رشنوی

به برادرم زهرا ميمندي پاريزي و دغدغه هايش

 

اولين بار توي خواب ديدمش . انگار سر كلاس بودم و استاد چيزي را توضيح مي داد كه يك هو نيم تنه اش از ديواري كه كمرم را به آن داده بودم بيرون زد . درست مثل اينكه كسي بخواهد زهره تركت كند . دست هايش چسبيدند به شانه هايم . انگار كه هزار وات برق توي انگشت هايش جريان داشته باشد خشكم زد . همه كله ها چرخيده بودند به نگاه كردنمان...

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانبد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 16:31
توسط خليل رشنوي موضوع: |

bomb2

خليل رشنوي

bomb2

http://bomb2.blogfa.com

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

بامهر به سعادتی که نوشیده شد تا داستان خالقم شود

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog