تبليغاتX
داستان های کوتاه خلیل رشنوی

خبر مثل بمب توی گروهان ترکید . رزمنده ها از هر طرف به سمت آسایشگاه ما می دویدند . جایی که من خودم را از سقفش آویزان کرده بودم . هرلحظه ازدحام سربازان بیشتر می شد . بیشتر . طوری که دیگر نمی توانستند تو بیایند . رزمنده ها با چشم هایی که انگار می خواستند بیرون بزنند به جنازه ام خیره بودند که آرام دور خودش می چرخید . زبانم به طرز وحشتناکی از گوشه لبم بیرون زده بود . ندیده بودم کسی گریه کند . ندیده بودم . به همه حق می دهم . چون با هیچکدام از آن ها نتوانسته بودم صمیمیتی هرچند کوچک داشته باشم . یا بهتر است بگویم نتوانسته بودند . انبوه جمعیت شکافت و فرمانده هیکل درشتش را به درون کشاند ...

داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 18:35
توسط خليل رشنوي موضوع: |

bomb2

خليل رشنوي

bomb2

http://bomb2.blogfa.com

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

بامهر به سعادتی که نوشیده شد تا داستان خالقم شود

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog