تبليغاتX
داستان های کوتاه خلیل رشنوی

به برادرم زهرا ميمندي پاريزي و دغدغه هايش

 

اولين بار توي خواب ديدمش . انگار سر كلاس بودم و استاد چيزي را توضيح مي داد كه يك هو نيم تنه اش از ديواري كه كمرم را به آن داده بودم بيرون زد . درست مثل اينكه كسي بخواهد زهره تركت كند . دست هايش چسبيدند به شانه هايم . انگار كه هزار وات برق توي انگشت هايش جريان داشته باشد خشكم زد . همه كله ها چرخيده بودند به نگاه كردنمان. آرام رو به همه گفت :

« آشنايش هستم »

همه كله ها برگشتند سر جاي اولشان و او دوباره به من مشغول شد . دهانش طعم شربت آبليمو مي داد . خنك ِ خنك . داشت ترسم مي ريخت كه ناگهان كابل هاي برقش را از شانه هايم كند و با دست هايش يك هفت دو طرف صورتم ساخت . نگاه چسبناكش را به چشم هايم دوخت . آخرين طعم خنك شربت آبليمو را به من چشاند و به آرامي توي ديوار فرو رفت . دست هايش آخرين عضو بدنش بودند كه توي ديوار فرو مي رفت در حالي كه انگشت هاي من تا آخرين لحظه تعقيبشان مي كردند . آرزو كردم كاش من را هم با خودش به درون ديوار برده بود . حتمن توي آن ديوار دنياي ديگري جريان داشت . مثل بچگي هايم كه خيال مي كردم توي تخت گوشت چوبي آشپزخانه اسباب بازي قايم كرده اند. تا بالاخره يك روز كه توي خانه تنها بودم كمرش را اره كردم . چيزي عايدم نشده بود جز يك كشيده آبدار .

صبح آن روز كه بيدار شدم انگار عكسش را به چشم هايم دوخته باشند همه جا مي ديدمش . توي ديوار ، توي آينه ، صورت هميشه نگران مادر و حتي صورت حق به جانب پدرم . انگار پدرم نبود كه مثل هميشه غر مي زد : « يك لاقبا شده ام و  عرضه پيدا كردن كاري براي خودم را ندارم . » انگار همش او بود كه مي گفت : « آشنايش هستم . آشنايش هستم . آشنايش...»

پدرم فكر مي كند با تشرهاي او شغلي برايم جور مي شود . اين روزها پشت خر بزني ليسانس تحويلت مي دهد . توي اين شهر فلك زده وسط اين كوير كار كجا بود . اگر هم باشد روزي از ما بهتران مي شود نه نصيب جوان هاي ضعيف و بي پشتيباني مثل من . پدرم آن روز افتاده بود روي دنده لج و نصيحت پشت نصيحت ، شكايت پشت شكايت حواله ام مي كرد . اما من بي خيال حرف هايش مي شدم . انگار همش او بود كه توي كله پدرم مي گفت : « آشنايش هستم . آشنايش هستم »

آن روز خيلي زودتر از هميشه تشك و پتويم را برداشتم و رفتم كه روي پشب بام بخوابم . گاهي به سرم مي زند اينكار را بكنم . زير سقف احساس خفگي مي كنم . توي هواي آزاد خوابيدن به آدم احساس سبكي مي دهد و همين احتمال ديدن خواب هاي خوب را بيشتر مي كند . دوست داشتم توي خواب دوباره ببينمش . اما آن شب فقط انعكاس غرهاي پدرم بود كه در سرم مي پيچيد . انگار كه من توي چاهي بودم و پدرم از آن بالا داد مي زد : «‌بيكار...بي عار...بيكار... بي عار»

آن روز بشقاب صبحانه را كف آشپزخانه خرد كردم و در جواب غرهاي پدرم عربده كشيدم و به حالت قهر از خانه بيرون زدم . در حياط را آنقدر محكم كوبيدم كه چهار ستون بدن خودم هم لرزيده بود . تصميم گرفتم هر جور شده براي خودم كاري دست و پا كنم تا از شر غرولندهاي هميشگي پدرم خلاص شوم . از وقتي  بازنشست شده دوست دارد به در و ديوار هم دستور بدهد . انگار كه بخواهد عقده سي سال دستور شنيدن از  مافوق هايش را سر ما خالي كند . اصلن اين حرف را قبول ندارم كه مي گويند پدرها هميشه خير بچه هايشان را مي خواهند .

آن روز چند آگهي استخدام جور كردم . شرايطشان به من نزديك بود . طبق معمول براي ثبت نام مقداري مدارك و گواهي نياز بود كه بايد از بايگاني دانشگاه مي گرفتم . از اينكه دوباره چشمم به آن خادمي سگ پدر مي افتاد كفري شده بودم . از همان روز اول كه توي دانشگاه به تور هم خورده بوديم از يكديگر خوشمان نمي آمد . بي آنكه دليل خاصي داشته باشد . از آن دولتي هاي بي پدر بود كه همه را به چشم مجرم نگاه مي كرد و نان مولِگِي و زبان چربش را مي خورد . سرش را كه توي كمد پرونده ها كرد شلوارش را ديدم كه مرده بود توي ترك پشتش . هوس كردم كه با تك انگشت هايم بيرونش بكشم و همين فكر باعث خنده زير لبي ام شد . زير چشمي من را مي پاييد . ابروهاي بزي اش را بالا انداخت و گفت : « آماده كردن پرونده ات مدتي طول مي كشه » مطمئن بودم كه مي خواهد حالگيري كند . چاك دهانم را باز كردم و هر چه مي خواستم نثارش كردم . هيكل پف كرده اش را از روي صندلي بلند كرد و مشغول گرفتن شماره هاي تلفن شد . يعني كه دارد به حراست دانشگاه مي زنگد . بي آنكه توجهي به او بكنم سرم را پايين انداختم و از دانشگاه خارج شدم . حتمن پشيمان شده بود كه دم در نگهبان ها پاپيچم نشدند . ظهر تابستان توي شهر بيداد مي كرد . بي هدف توي شهر مي چرخيدم . كوير غبارش را توي شهر فوت كرده بود و يك لايه كلفت گرد و خاك روي سقف ماشين ها نشسته بود . نمي دانم چطور شد از بازار سرپوشيده تره بار سردرآوردم . بوي ميوه و سبزي تازه هوا را خنك تر مي كرد . بازار  شلوغ بود و پر از داد و بيداد فروشنده هايي كه سعي مي كردند با جملات جالب مشتري بيشتري جذب كنند . ناگهان زنبيل زني كه جلوتر مي رفت چپ شد و ميوهايش به اطراف پخش شدند . نشستم به جمع كردن ميوه ها . يك شيشه آبليمو هم افتاده و خرد شده بود . آخرين ميوه را كه توي زنبيلش مي چپاندم يكهو دنيا از حركت ايستاد و همه جا ساكت شد . همه از حركت ايستادند جز كسي كه زنبيلش را برداشت و توي جمعيت فرو رفت . خودش بود . كسي كه دو روز پيش توي خوابم از ديوار زده بود بيرون . همان نيم تنه و همان صورت . كاش ذره اي چهره اش با كسي كه توي خواب ديده بودم فرق مي كرد تا بي تفاوت باشم . اما نداشت . باز همهمه بازاري ها پيچيد توي گوشم . دنيا به حركت درآمد و هوار فروشنده ها بلندتر از چند لحظه پيش به گوش مي رسيد. افتادم به مسيري كه رفته بود . از آن سمت بازار كه خارج شدم ديدمش كه داشت نرم و آهسته دور مي شد در حالي كه يك سمت بدنش زير سنگيني زنبيل كج شده بود . خلوتي خيابان دليل خوبي بود تا براي رسيدن به او كمي بدوم . مي شد حدس زد كه چه اندامي پشت آن چادر گل دار پنهان شده . چادر درست از وسط به اندازه دايره اي كه مي شد با دو دست ساخت جمع شده بود . كمرش بود .

« كمك نمي خواي ؟ »

برنگشت كه نگاهم كند . فقط گفت :

« نه »

دستش ، كه به دسته زنبيل گره خورده بود را باز و بسته كرد .

« ممكنه دوباره زنبيل چپ بشه »

« گفتم كه نه ...»

به دلم افتاد كه صميمانه تر حرف بزنم . مثلن بگويم « من شما رو چند وقت پيش توي خواب ديدم . دقيقن خودتون بودين . عجيب نيست ؟ » اما نگفتم . فقط خيلي عجولانه اصرار كردم كه حتمن بايد زنبيل را برايش بياورم . ايستاد . زنبيل را روي زمين گذاشت . يك شيشه آبليمو از گوشه ميوه ها بيرون زده بود . چادرش باز شد . يك بلوز آستين كوتاه قرمز تنش كرده بود و شلوار جين آبي . اصلن برايش مهم نبود كه چشم هايم داشت روي سفيدي بازوهاش و اندام پاكتي اش ليز مي خورد . آرم روي سينه اش كمي جلو آمده بود . يك هو شروع كرد به داد كشيدن .

« پسره علافِ بي همه چيز . اين درو كه مي بيني در خونه ماست . گم مي شي يا بگم پدرتو در بيارن پدرسگ ؟ پدر سگ . » چه كاري مي توانستم بكنم جز آنكه در خلاف جهت حركتش فرار كنم تا خودم را از آن خيابان جهنمي دور كرده باشم  . كسي توي خيابان نبود تا به اين آبروريزي بخندد اما اين از احساس شكستگي من كم نمي كرد . آن روز او بعد از پدر و خادمي سگ پدر سومين كسي بود كه خُردم مي كرد . اما نمي دانم چرا نمي توانستم از او متنفر باشم . به ياد آوردن آن اندام پاكتي ، تي شرت قرمز و شلوار جين آبي هميشه وسوسه ام مي كرد . بار دوم كه توي بيداري ديدمش ديگر هيچ حس بدي به او نداشتم . از بيكاري توي شهر مي چرخيدم و ويترين مغازه ها را ديد مي زدم . پشت ويترين مغازه اي نشسته بود و مستقيم توي چشم هاي من زل زده بود . باور كردنش كمي سخت بود ولي خودش بود . همان صورت مهربان و نگاه چسبناك . يك سمت موهايش افتاده بودند روي صورت مهتابي و سفيدش. وارد مغازه شدم و به فروشنده نشانش دادم . او هم از توي ويترين آورد و گذاشتش روي پيشخوان جلوي من . چهره اش روي زمينه اي از ديوار جلد كتابي را تشكيل داده بود . درشت روي جلد كتاب نوشته بودند : « پري پشت ديوار » . آنقدر با فروشنده چانه زدم تا توانستم به اندازه پول هاي ته جيبم تخفيف بگيرم و كتاب را بخرم . حالا يك عكس از او داشتم كه مي توانستم ساعت هابه آن زل بزنم . كتاب را فقط به خاطر عكسش خريده بودم اما يك شب از روي كنجكاوي شروع كردم به خواندنش و به خودم كه آمدم نصف كتاب را خوانده بودم . داستان دختري به اسم پري بود كه توي يك روستاي دور افتاده زندگي مي كرد . داستان از زبان پري روايت مي شد و همين قصه را برايم جذاب تر مي كرد . پري از بچگي مادرش را از دست مي دهد و پدرش چوپان كدخداي ده مي شود . اما به زودي گرگ ها پدرش را پاره مي كنند و پري كه ديگر كسي را توي روستا ندارد به اجبار زن كدخداي روستا مي شود . بعد از مدتي يكي از جوان هاي روستا عاشق پري مي شود و يك روز كه به اصرار از پري مي خواهد در آوردن مشك هاي آب كمكش كند ، پري حسابي سرش داد مي كشد . تقريبن چيزي شبيه همان صحنه اي كه بيرون بازار تره بار براي من اتفاق افتاده بود . ديگر خودم را جاي پسر مي گذاشتم و توي داستان جلو مي رفتم . پسر بعد از آن اتفاق نااُميد نمي شود و هر روز روي تپه نزديك چشمه مي ايستد و به پري نگاه مي كند بدون اينكه بخواهد به او نزديك شود . ديدن مداوم پسر پري را نيز وسوسه مي كند . پري جايي از داستان اعتراف مي كند كه « ديدن هر روز پسر برايش عادت شده بود .  جوري كه براي آوردن آب از چشمه و ديدن دوباره او بي تاب مي شد و دست و پايش را گم مي كرد .»  بالاخره يك روز پري براي پسر دست تكان مي دهد و از او مي خواهد در آوردن يكي از مشك ها تا در خانه كدخدا كمكش كند . به اينجاي داستان كه رسيدم اسم نويسنده كتاب را بوسيدم و پتو را روي سرم كشيدم . آن شب مرد شكم گنده اي به خوابم آمد كه كلاه نمدي سرش بود و داشت به گوسفندي  سفيد تجاوز مي كرد . با صداي قهقهه ي كش دارش بود كه از خواب پريدم . جيك آفتاب از آن سمت كوير بيرون زده بود . آبي به صورتم زدم . توي انباري رفتم و مثل يك موش توي خرت و پرت ها دنبال چيزهايي مي گشتم كه شايد به دردم بخورند . يكهو پدرم را ديدم كه ورودي انبار ايستاده .

« ها جن ديدي اول صبحي ؟!» و در حالي كه به آهن پاره هايي كه گوشه انبار جمع كرده بودم اشاره مي كرد گفت :

« اينا رو مي خواي چي كار؟ نكنه مي خواي بفروشي خرج علافيات كني ؟ »

خنده تلخي زدم و در جوابش گفتم : « نترس ، ضرر نمي كني »

توي جوشكاري دوستم آهن پاره ها را به هم چسبانديم و يك ويترين چرخ دار ساختيم . همانجا هم رنگش كردم و شيشه هايش را گذاشتم . ويترين سيگارفروشي را كه از وانت پايين مي آوردم پدرم داد و بيداد راه انداخت كه سيگارفروشي در شان خانواده ما نيست و اجازه اينكار را به من نمي دهد . چشم توي چشمش انداختم و داد زدم :

« مگه تو نبودي كه همش غر مي زدي بيكارم و عرضه ندارم . خب اين هم كار ديگه . اگه نگراني به آبروي چندين و چند ساله ات خطي بيافته از خونه ات مي رم .»

اين را كه گفتم با عصبانيت برگشت سمت اتاقش و گفت :

« هر غلطي دوس داري بكن »

صبح فردا بسته هاي سيگار را توي ويترين چيدم و شغل جديدم را راه انداختم و يك راست رفتم نبش كوچه پري و همانجا ايستادم . نبش كوچه پري به خيابان اصلي مي خورد و درست روبروي من مغازه اي بود كه از اولين نگاه صاحبش فهميدم با بودن من در آنجا چندان راضي نيست . گرمي هوا هنوز آنقدر تيز نشده بود كه من آن همه عرق مي كردم . از هر كسي كه عبور مي كرد خجالت مي كشيدم . احساس كردم خيلي حقير شده ام . اينجور كارها پوست كلفتي خاص خودش را مي خواهد . همان ساعت اول پشيمان شده بودم . حتا چند بار تصميم گرفتم برگردم خانه اما وقتي چهره حق به جانب پدر يادم مي آمد پشيمان مي شدم . دائم به خودم مي گفتم كه به خاطر ديدن يك خواب و خواندن يك كتاب چقدر خودم را حقير كرده ام . اما هر جور بود نيروي مخالف اين ها پيروز مي شد و آخر سر هم مي گفتم : « گور پدر همه شان .»

همان روز اول پري را ديدم . مثل هميشه نرم و آهسته راه مي رفت و چادر گل داري سرش بود . رفت و از مغازه روبرويي خريد كرد . از لاي خريدهايش يك شيشه آبليمو بيرون زده بود . من را كه ديد خودش را به نديدن زد اما مطمئن بودم كه من را شناخته است . همه گرما و همه دلتنگي هايم را از ياد بردم وقتي كه از كنارم رد  مي شد . چادرش را باد تاب مي داد و سياهي موهاي نرمش نيمرخ مهتابي اش را پوشانده بود . كليد را به در سبز رنگ خانه اش انداخت و تو رفت .

مشتري ها مي آمدند و سيگار مي خريدند . بعضي ها بسته اي و بعضي ها دانه اي . بيشترشان همانجا يك نخ سيگار روشن مي كردند . دوست داشتم جلوي همه مشتري ها كبريت روشن كنم و بگويم « بفرماييد .نوش جان » مشتري ها خوششان مي آمد از اينكارم و وقتي سيگارشان به دود كردن مي افتاد با انگشت آرام به دستم مي زدند و تشكر مي كردند . داشتم سر انگشتي فروشم را حساب مي كردم كه يكهو ميني بوسي جلوي ويترينم ترمز كرد . آرم دانشگاه را كه روي درش ديدم خودم را پشت ويترين قايم كردم . در ميني بوس باز شد و خادمي در حالي كه با سرنشين ها خداحافظي مي كرد پياده شد . مثل بچه ها كيفش را توي دست گرفته بود و تاب مي داد و هيكل درشتش را به جلو مي راند . از روبروي ويترين كه گذشت شلوارش را ديدم كه مثل هميشه مرده بود توي ترك پشتش . روبروي در سبز رنگ پري كه رسيد ايستاد . دسته كليدش را بيرون كشيد و وارد خانه شد . باورم نمي شد . يعني پري زن اين سگ پدر بود ؟ آنقدر به هم ريخته بودم كه ويترين را تيز كردم سمت خانه و تصميم گرفتم ديگر هيچوقت آنجا پيدايم نشود . اما چهره حق به جانب و سرد پدرم را كه ديدم تصميمم عوض شد . براي اينكه جوابي به آن نگاه هاي سنگينش داده باشم ، دست توي جيب كردم و شروع كردم به شمردن پول ها . بعد  به مادرم گفتم بايد ناهار بخورم و زود برگردم و همين كار را هم كردم . پري را هر صبح مي ديدم كه از بازار يا مغازه روبرويي خريد مي كرد و هميشه يك شيشه آبليمو از گوشه زنبيلش بيرون زده بود . لابد گنده بك دوست داشت روزي دو سه پارچ شربت آبليمو كوفت كند يا بعد از هر وعده غذاي چرب و چيلي اش چند قاشق از شيشه آبليمو را بالا بكشد . هر روز پري را مي ديدم و لابد او هم هر روز من را مي ديد كه با چه عطشي نگاهش مي كنم و سنگيني نگاهم را تا آخرين لحظه كه كليد را توي در مي چرخاند و تو مي رفت حس مي كرد . اين اواخر قبل از بستن در نيم نگاهي به من و ويترينم مي انداخت . كتاب ( پري پشت ديوار ) هميشه توي ويترينم بود و عكسش جلوي چشم هايم . بعضي وقت ها فكر مي كردم آن بالا توي آسمان ها يا از يك دريچه پنهان كسي با عينك ته استكانيش به من زل زده در حالي كه قلم جوهرچكاني را به انگشت دارد . حس عجيبي بود ولي دوست داشتني .

بعضي وقت ها فكرهايي به كله آدم مي زند كه خودش هم از بكر بودنشان متعجب مي شود و اين نقشه اي كشيده بودم  از همين جور فكرها بود . يك كارتن شيشه آبليمو خريدم و چند شيشه از آن ها را مرتب روي ويترينم گذاشتم . شيشه ها را كه مي چيدم چشم هايي را ديدم كه از سياهي ته مغازه روبرويي به دقت من را مي پاييدند .

آن روز همه مشتري ها با تعجب به شيشه هاي آبليمو زل مي زدند و درباره آن ها كنجكاوي مي كردند و مي خنديدند . پري هم كه آمد و از مغازه روبرويي خريد كرد وقتي آن ها را ديد خنديد . ولي جنس خنده او چيز ديگري بود . خنده مشتري ها كجا و خنده پري كجا . فردايش رفت بازار تره بار . برگشتني كه مي آمد جور ديگري نگاهم مي كرد . مردد راه مي رفت . به من كه رسيد ايستاد و زنبيلش را گذاشت روي زمين . چادرش باز شد واندام پاكتي و بازوي سفيدش بيرون افتاده .

« يه شيشه آبليمو لطفن »

دستم داشت مي لرزيد و مي دانستم كه او هم متوجه قضيه شده . يك آبليمو را از روي ويترين برداشتم و جلويش دراز كردم . پرسيد :

« چنده آقا پسر ؟ »

گفتم : « همون نرخي كه رو درش نوشته . همونقدر بده »

مي خواستم تعارفش كنم كه قابل شما را ندارد ولي به نظرم خيلي ناجور و زننده مي شد . پول را كه مي داد گفت :

« مي گم به نظرت وقتي يه سيگار فروش آبليمو بفروشه خيلي ضايع نيست ؟ »

جا خوردم . احساس مي كردم دارد تحقيرم مي كند و بايد خودم را بي تفاوت نشان بدهم . جوابي كه به همه داده بودم را به او هم گفتم :

« نه . اصلن . تابستونا شربت آبليمو مي چسبه . واسه همين مردم مي خرن . منم كه ديدم جاي زيادي نمي گيره چند شيشه واسه فروش آوردم . »

گفت : « آره . شوهر من هم خيلي شربت آبليمو دوس داره . اگه هميشه با همين قيمت بفروشي از اين به بعد از تو آبليمو مي خرم . »

چادرش را جمع كرد و رفت و من سعي مي كردم نسبت به چشم هايي كه از سياهي انتهاي مغازه روبرو خيره بودند بي تفاوت باشم .

فردا دوباره آمد . روبروي ويترينم ايستاد . حرفي نزد ، فقط سيگارها را برانداز مي كرد .

« اگه من بخوام ازت سيگار بخرم بهم مي فروشي ؟ »

جواب دادم : « اين چه حرفيه ؟ ! معلومه كه مي فروشم . »

« خب كدوم سيگار و بهم پيشنهاد مي كني ؟ خودت كدوم سيگار و بيشتر از همه دوس داري ؟ »

گفتم : « من خودم سيگاري نيستم اما واسه يه سيگار فروش همه سيگارها عزيزن . براي همين نمي تونم بگم كدوم سيگار بهتره »

هنوز داشت سيگارها را برانداز مي كرد . پرسيد :

« ميگن سيگار واسه سلامتي ضرر داره .درسته دوست همه سيگارها ؟ »

جواب دادم : « آره . خيلي »

يكهو لحن صدايش را عوض كرد و با عصبانيت گفت :

« پس خجالت نمي كشي مي خواستي به من سيگار بفروشي ؟ ! »

 فكر كردم باز مي خواهد آبروريزي راه بياندازد . با دست پاچگي به من و من افتادم كه با خنده زير  لبي اش فهميدم شوخي كرده .

« خب دوست همه سيگارها ، يك شيشه شربت آبليمو لطفن »

قبل از اينكه لبه هاي  سبزرنگ در خانه اش  به هم بچسبند لبهايش را ديدم كه رو به من خنديدند و تو رفتند . همه اين حرف ها و رفتارها نشانه هايي بودند كه بايد كشفشان مي كردم . آرام نداشتم و دائم حرف ها و حركاتش را مرور مي كردم . تا آن روز بهترين حرف هايي كه از يك زن شنيده بودم متعلق به شاعري به نام فروغ بود . يكي از همكلاسي ها سر زنگ ادبيات از واكمنش برايم مي گذاشت تا با هم گوش كنيم . هميشه مي گفت « حرف هاي استاد ارزش شنيدن ندارند . ادبيات يعني فروغ .‌» اگر آن روز مي ديدمش حتمن مي گفتم « ادبيات يعني پري . » حرف هايش مي ارزيد به تمام شعرهايي كه تا به حال شنيده بودم . دوست همه سيگارها . دوست همه سيگارها .

آن روز براي خوردن ناهار به خانه نرفتم . كتاب پري پشت ديوار را از توي ويترين درآوردم. تصميم گرفتم ادامه داستان را بخوانم . پري با پسر روستايي هم صحبت مي شود. شب ها توي طويله با هم قرار مي گذاشتند و چه حرف ها و چه كارهايي كه نمي كردند . تا اينكه يك شب پري به پسر پيشنهاد مي كند  شبانه با هم كدخدا را بكشند و با اسب اصيل كردي اش از روستا به جايي دور دست فرار كنند . به اينجاي داستان كه رسيدم صداي سلامي من را به خودم آورد . خادمي بود . آنقدر غرق كتاب شدم كه يادم رفت ، ميني بوس دانشگاه همين موقع ها پيدايش مي شود .  گفت :

« تو اينجا چيكار مي كني ؟ ! »

گفتم : « كار . نونمو درميارم »

گفت : «‌ اما اين كار برازنده تو نيست . پسر تو ليسانس داري اونوقت اومدي به سيگار فروشي ؟ ! »

جواب دادم : « شما كه كارمندي حال و روز ما رو نمي فهمي . بايد بيكار باشي تا بدوني من چي مي كشم . بايد يه باباي نق نقو بالاي سرت باشه تا بفهمي چه زجري مي كشيم ما بيكارها . گِل بگيرن همچين ليسانسي رو  »

اداي آدم هاي دلسوز را درمي آورد و همش آه مي كشيد و دست پهنش را روي پايش مي كوبيد . هميشه از بالا به ديگران نگاه مي كرد و اگر خوبي از خودش نشان مي داد باز به همين نيت بود . دست توي جيب كرد و گفت :

« ما آبليمو زياد مصرف مي كنيم . من همه آبليموهاتو مي خرم . تو هم بهتره اينقد نا شكر نباشي . »

سگ پدر دلسوزي اش هم به ضرر آدم تمام مي شد . با آن همه آبليمويي كه به خانه مي برد محال بود كه پري تا مدت ها نيازي داشته باشد از من خريد كند.

حدسم درست از آب درآمد . فردا كه پري از مغازه برمي گشت فقط نيم نگاهي به من انداخت و به خانه اش رفت . ظهر سرويس دانشگاه كه ايستاد ديگر خودم را پشت ويترين قايم نكردم . دليلي نداشت چون خادمي ديگر من را ديده بود و پنهان شدنم هيچ دردي را دوا نمي كرد . سرويس كه حركت كرد پرده هاي ميني بوس كنار رفتند و چشم هايي را ديدم كه  از پشت آن ها به من و ويترينم خيره مي شدند . كار خادمي سگ پدر بود . لابد به همه كساني كه من را مي شناختند گفته بود كه سر نبش كوچه شان افتاده ام به سيگار فروشي . خادمي انگار نه انگار كه من را مي شناخت بدون آنكه توجهي بكند كيفش را تاب مي داد و هيكل گنده اش را به سمت خانه اش جلو مي راند . آن روز بي اشتهايي به سراغم آمده بود و حوصله نداشتم براي خوردن يك لقمه غذا به خانه بروم و چرنديات پدرم را تحمل كنم . مغازه روبرويي هم كركره اش را پايين كشيد و رفت . من ماندم و خلوتي خيابان و يك ويترين پر از پاكت سيگار . توي آن ظهر همه زير كولرهايشان به خواب رفته بودند و من توي آن گرما به پري پشت ديوار فكر مي كردم كه احتمالن توي خواب بعد از ناهارش بود . صداي چَقِه دري توي كوچه پيچيد . با نگاهم درها را يكي يكي چك كردم . همه بسته بودند . بعد از چند ثانيه در سبز رنگ خانه پري بود كه به نرمي باز مي شد و پري با دو ليوان شربت آبليمو از لاي آن بيرون آمد . كوچه را ديد زد و به سمت من راه افتاد . يكي از ليوان ها را روي ويترين گذاشت و گفت :

« دوست همه سيگارها شربت آبليمو دوس داره ؟ »

گفتم : « افتادي به زحمت . دست شما درد نكنه پري خانوم . اتفاقن خيلي دوس دارم . شرمنده كردي »

بي تفاوت خنديد و گفت :

« اسم من و هم كه ياد گرفتي . چقد لفظ قلم حرف مي زني . راحت باش قرار نيست كه هميشه دعوات كنم . »

 ديگر آنقدر اتفاقات پيش بيني نشده و عجيب برايم رخ داده بود كه يكي بودن اسم او و پري تو كتاب چندان حيرت زده ام نكرد . قُلُپ قُلُپ و با احتياط شربت آبليمو را مي خوردم مبادا كه توي حلقم بجهد و سرفه ام بگيرد . خنك بود و پايين كه مي رفت آرامش مي آورد . ليوان دوم را خودش از توي سيني برداشت و سر كشيد . باورم نمي شد كه پري آمده باشد با هم شربت بخوريم . شربت را كه خورد سكوت را شكست .

« مي دونستم بد مزه اس »

با دست پاچگي گفتم : « نه . اتفاقن خيلي هم عالي بود . »

« خب چرا زودتر نگفتي ؟ تو انگار نمي دوني چطور بايد آدم ها رو خوشحال كني ؟ »

اين را كه گفت براي اولين بار بود كه احساس كردم از خجالت سرش را پايين انداخته . لپ هايش قرمز شدند . حال من هم بهتر از او نبود . مي خواستم بگويم « به خدا اينطور نيست . من اصلن به خاطر شما افتادم به سيگار فروشي . به اميد اينكه نزديك شما باشم و هر روز شما رو ببينم . » كه پري يك هو بحث را عوض كرد :

«‌ شوهرم ميگه تو دانشگاهشون درس خوندي و ليسانس داري . خيلي واسه ات ناراحت شدم »

بعد از زندگي ام سئوال كرد و از خانواده ام . من هم سفره دلم را باز كردم و تمام جيك و پيك زندگي ام را برايش گفتم . او هم از خودش گفت و از اينكه به زور پدرش ، زن خادمي شده چون خادمي تنها يادگار عموي مرحومش است  . از اخلاق بد خادمي مي گفت كه يك سگ كامل است و هيچي از دوست داشتن حاليش نيست . آخر سر هم گفت بهتر است تا از خواب هميشه طولانيش بيدار نشده و هوس شربت آبليمو نكرده به خانه اش برگردد . ليوان هايش را برداشت و قبل از آنكه توي خانه اش فرو برود برايم دست تكان داد . تا به حال كسي را نديده بودم به اندازه پري بي پرده حرف بزند . همه چيزش را دوست داشتم حتا بي پرده حرف زدن هايش را و حتا اين زخم زبان هايي كه گاه و بي گاهي نثارم مي كرد . از آن روز به بعد عصرها برايم شربت آبليمو مي آورد و به همين بهانه مي نشستيم به حرف زدن . جوري شده بود كه احساس مي كردم اشتياق پري براي با هم بودنمان خيلي بيشتر از من است . يك روز تصميم گرفتم كتاب (پري پشت ديوار ) را به او هم بدهم كه بخواند  . گفتم :

«‌يه كتاب خوب واسه ات دارم  »

كتاب كادو پيچ شده را  داشت از دستم مي گرفت كه دست هايش را لاي انگشت هايم گرفتم . او هم انگشت هايم را فشار داد و گفت : «  بله . چه كتاب خوبي » و آخرين نگاه چسبناكش را به چشم هايم دوخت و رفت . در خانه اش كه بسته شد به خودم آمدم و اطراف را برانداز كردم . مغازه دار روبرويي من را كه ديد مشغول ور رفتن به قفل مغازه اش شد و كركره هايش را بالا كشيد . مطمئن بودم كه ما را زير نظر گرفته بود .

از همان روز بود كه پري ديگر پيدايش نمي شد . مغازه دار روبرويي كار خودش را كرده بود . چون از آن روز به بعد خادمي كه از سرويس پياده مي شد ديگر مثل هميشه كيفش را تاب نمي داد و قورت راه مي رفت و اين معني اش آن بود كه وقتي از مقابل چشم هاي من مي گذرد راحت نيست و به چيزي فكر مي كند . فكر اينكه خادمي پري را كتك زده باشد ديوانه ام مي كرد . كاري نمي توانستم بكنم جز اينكه منتظر باشم . يك روز ظهر باز صداي چقه در خانه پري آمد . دست نوراني پري را ديدم كه كاغذي را پرت كرد توي كوچه . همه جا را برانداز كردم و كاغذ را برداشتم . نامه پري بود . نوشته بود :

« مي دانم كه اهل آدم كشتن نيستي . اگر مي خواهي با هم از اينجا فرار كنيم امشب تمام درها را باز مي گذارم . اول بايد خادمي را بكشيم . »

نامه چيزي بيشتر از اين نداشت . مثل هميشه بي پرده و سر راست حرفش را زده بود . هيچ جمله عاشقانه و يا دوستانه اي توي نامه نبود تا آدم را به كشتن كسي ترغيب كند اما همان نامه توانست كار ما را به اينجا بكشاند كه من به اين ديوار تكيه بدهم و پري به ديوار روبرو . مطمئنم كه او هم مثل من به كاردي خيره شده كه تا دسته توي كمر خادمي فرو رفته و با نفس هايش بالا و پايين مي رود . بوي خوني كه از خادمي نشت مي كند همه اتاق را پر كرده  . خادمي دمر افتاده و مثل هميشه شلوار مرده است توي ترك پشتش . از گلويش صدايي شبيه صداي خِرخِر بالا مي آيد . احتمالن دارد نفس هاي آخرش را مي كشد . نمي دانم پري به چه چيزي فكر مي كند . شايد به اولين شبي كه زير پتوي خادمي خوابيده و خادمي مثل خرسي خرناس كشيده و پاره اش كرده . خودش هميشه اين را به عنوان بدترين خاطره زندگي اش تعريف مي كرد . اما من به اين فكر مي كنم كه آن بالاها كسي با عينك ته استكانيش به ما سه نفر خيره شده و گاهي با قلم جوهر چكانش چيزهايي مي نويسد . هنوز هم اين فكر آرامم مي كند حتي حالا كه يك نفر دارد جلوي چشم هايم نفس هاي آخرش را مي كشد . مي دانستم كارمان به اينجا ختم مي شود . كتاب (پري پشت ديوار ) را كه خواندم اين را فهميدم . نيمه شب كه كارد را زير كمربندم گذاشتم و راه افتادم شك داشتم . شك داشتم كه پري اين نقشه را كشيده تا به وسيله من خودش را از شر خادمي خلاص كند و بعد همه چيز را به گردن من بياندازد اما باز مي آمدم به سمت خانه پري . شك داشتم كه بعد از كشتن خادمي بتوانيم فرار كنيم يا حتي ممكن بود آن نامه را او به اجبار خادمي توي كوچه انداخته باشد اما باز مي آمدم به سمت خانه پري . در خانه را كه هل دادم با صداي سوزناكي باز شد . همه جا توي تاريكي محض فرو رفته بود و چند ثانيه اي طول كشيد تا چشم هايم به سياهي عادت كردند . كارد را توي دستم گرفته بودم و با احتياط جلو مي رفتم . خانه چند پله بالاتر از حياط بود. از پله ها كه بالا رفتم  با صدايي كه از پشت سرم آمد خشكم زد .

« دير اومدي دوست همه سيگارها ؟ »كارد از دستم افتاد روي موزاييك ها و صدايش توي خانه پيچيد . پري روي پله ها نشسته بود . هوا آنقدر تاريك بود كه متوجه اش نشده بودم . كارد را برداشتم . دستم را گرفت و گفت :

« ديگه به اون احتياجي نداريم » مايع لزجي كف دستش چسبيده بود . حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم خون خادمي بوده . كليد لامپ را كه زد خادمي را ديدم كه توي دايره اي از خون دراز كشيده  . وقتي از پري پرسيدم چه اتفاقي افتاده ،  گفت :

نماز مي خوند كه رفتم كارد بزرگ آشپزخونه رو آوردم . مي خواستم اول صداش بزنم و بعد كه برگشت چاقو رو توي سينه اش فرو كنم ، ديدم كشتن شوهر ديگه از روبرو يا از پشت سر زدنش فرق زيادي نمي كنه . خم شده بود واسه  ركوع كه كارد رو سمت چپ كمرش فرو كردم . چند بار پشت سر هم . احتمالن به قلبش گرفته . خودم اين كار و كردم چون نمي خواستم زندگي تو هم فنا بشه . به هر حال ما راهي براي فرار نداريم . تو هم فقط كافيه كه اون كاردت رو برداري و از اينجا بري و توي تختخوابت دراز بكشي . فردا هم كه ويترينت رو آوردي مي بيني چقد اينجا شلوغه . از چند نفر مي پرسي كه چه اتفاقي افتاده و وقتي اتفاق رو برات تعريف كردن مي زني زير گريه كه خادمي چه آدم خوبي بود و چقد توي دانشگاه كارهاتو راه مي انداخت . . .»

به اينجا كه رسيد لرز صدايش بيشتر شد . انگار كه مي خواست  جلوي گريه اش را  بگيرد . به چشم هايم زل زد و گفت  :

«  كاش ما دو تا هم توي دنياي اون كتاب زندگي مي كرديم . اونوقت مي تونستيم با يه اسب كردي و اصيل فرار كنيم بريم جايي كه هيچكسي ما رو نشناسه »

پس پري هم كتاب را تا آخر خوانده بود . شايد حالا او هم مثل من متوجه كسي شده باشد كه آن بالا با عينك ته استكانيش ما را نگاه مي كند .كارد توي كمر خادمي بالا و پايين نمي رود و معني اش اين است كه ديگر توي ريه هايش هوا جريان ندارد و نفس نمي كشد . نگاهم روي پري ليز مي خورد. همان لباس مورد علاقه من را تنش كرده . شلوار جين آبي و تي شرت قرمز . آرم روي سينه تي شرتش كمي جلو آمده . موهاي نرمش ريخته اند روي صورت مهتابي اش  . حالا دقيقن شكل همان عكس روي جلد كتاب شده . خوب كه فكر مي كنم مي بينم صاحب اين چهره و اين اندام پاكتي نمي تواند كسي را كشته باشد .

از روي جنازه مي پرم اما توي خون لخته شده خادمي فرود مي آيم . دست پري را مي گيرم و مي گويم :

« بريم »

مي گويد :‌ «‌ كجا ؟ »

جواب مي دهم : «‌برات مهمه ؟ »

مي گويد : « نه » و بلند مي شود . دم در حياط كه مي رسيم مي پرسم : « مي خواي با همين سرو وضع فرار كنيم ؟ با همين بلوز وشلوار و سر برهنه ؟ »

چيزي نمي گويد . فقط با خنده شروع مي كند به دويدن توي كوچه و من را هم با خودش مي كشاند . پري خوب مي دود و نفس كم نمي آورد . انگار همه شهر خوابيده اند . خوبي شب همين است . دست در دست هم فرار مي كنيم .از اين كوچه به آن كوچه .  از اين خيابان به آن خيابان . بايد پياده روهاي تنگ وتاريك تر را براي فرار انتخاب كرد . بايد فرار كرد از سيگار فروشي از غرولندهاي پدر و از خادمي كه انگار جنازه اش با همان كاردي كه توي پشتش فرو رفته دارد تعقيبمان مي كند . ديگر چيزي به پايان ديوارها و خانه هاي شهر باقي نمانده . بايد خودمان را به كوير برسانيم . بايد خودمان را به دست كوير بسپاريم . به پري مي گويم :

«‌ خسته كه نشدي؟ »

مي گويد : « نه . فقط كاش قبلش كمي شربت آبليمو خورده بوديم » و ريز مي خندد . حالا به پايان شهر رسيده ايم و آن سمت خيابان ، كوير مثل درياي سياهي مقابلمان ظاهر مي شود . از عرض آخرين خيابان شهر عبور مي كنيم . آرام آرام توي سياهي كوير غرق مي شويم و شهر كم كم توي غبارش فرو مي رود . ديگر نيازي به دويدن نيست  . بايد از تنهايي و سكوت كوير لذت برد . از آسماني كه زلال تر از آسمانهاي ديگر است . خاك كوير نرم است و خنك . پا كه مي كوبي لاي انگشت هايت پر از ماسه هاي سرد مي شود . يكهو صداي شيهه اسبي از دور مي آيد . به سمت صدا كه مي چرخيم سايه اي را مي بينيم كه بالاي تپه ، كنار تك درختي روي دوپايش مي ايستد و شيهه مي كشد . بايد يك اسب كردي باشد . يك اسب كردي اصيل و من دائم  به اين فكر مي كنم كه آن بالاها كسي با عينك ته استكانيش آرام و بي صدا لبخند مي زند .


+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 16:31
توسط خليل رشنوي موضوع: |

bomb2

خليل رشنوي

bomb2

http://bomb2.blogfa.com

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

داستان های کوتاه خلیل رشنوی - پری پشت دیوار

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

بامهر به سعادتی که نوشیده شد تا داستان خالقم شود

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog