بامهر به سعادتی که نوشیده شد تا داستان خالقم شود
دستم را به شاخه گره می زنم و از درخت بالا می روم . چراغ قوه از توی دستم زل می زند به لانه . کبوترها چشمانشان را باز می کنند . دستم به سمت لانه کش می آید . طوقی از دست های من خیلی فرزتر است . فرار می کند . زیر نور کبوتر را لابه لای شاخ و برگ های درخت روبرو پیدا می کنم که بق بقوکنان دور خودش می چرخد و می غرد . باز دستم را درون لانه پرتاب می کنم و ماده کبوتر را می قاپم . تخمی از چنگالهاش پایین می اُفتد و روی شاخه خرد می شود . انگشتانم می خزند توی لانه و تخم دیگری را بیرون می کشند . پایین می پرم . طوقی آن بالا بین شاخه ها دارد برای خودش ور و ور می کند . بوق ماشینی انگار که وسط لاله های گوش من جیغ کشیده باشد ، قلبم را از جا می کند . این خط لعنتی سیاه هی دارد در نگاهم کش می آید . از کسالت خودم خسته ام . کلید کنار در را فشار می دهم . شیشه تا نیمه پایین می آید . باد سردی با غرش صدای ماشین می وزد روی صورتم . باد چشم هایم را ریز می کند . انگار صورتم هر لحظه پهن تر می شود تا باد سرد بیشتری را لمس کند . همیشه از سرما لذت برده ام . نفس عمیقی از هوای سرد و سبک را به ریه هایم می فرستم و با خمیازه ای پس مانده هایش را بیرون می دهم . روی تپه ، بغل جاده سنگ ها را کنار هم چیده و رنگشان زده اند . سنگ ها کلمه « رشد » را نشان می دهند . نمی دانم برای چندمین بار است از کنار این تپه می گذرم ولی هیچوقت معنی این کلمه و کلمات دیگری که روی تپه های جلوتر به چشم می خورند را نفهمیده ام . کلمات متفاوت آن هم چهار بار . « رشد » ، « احساس » ، « غرور » و چهارمی هم « یک قفس » . وقتی بهشان فکر می کنم چیزی دستگیرم نمی شود . فقط کلمه ی چهارمی من را به یاد ارجیف شاعرانه خواهرم می اندازد . « تو می خوای همه اونطوری باشن که خودت دوست داری . تو مثل یه قفس شدی . می فهمی ؟ یه قفس . یه قفس متحرک . قفسی که پا داره . » به نظرم آن مرد دیوانه ای که این کلمه های مسخره را روی تپه ها نوشته می تواند شوهر مناسبی برای خواهرم باشد . « قفس ، قفس متحرک ، قفسی که پا داره . » قفس روی صندلی ماشین می لرزد . کبوتر توی آن هی نوکش را از بین میله ها بالا و پایین می کشد . از وقتی درون قفسش کرده ام همین کار را تکرار می کند . مثل باقی کبوترها ، نمی فهمد راهی برای فرار نیست . این کبوتر سفید با لکه های قرمز روی سینه خیلی لجوج است . به همین دلیل از کبوتر ها خوشم نمی آید . یعنی بدم می آید . بدم می آید از خودشان و از سماجتشان . کلاغ های سفید . با تمام پرنده ها فرق می کنند . مخصوصاً صدایشان که خیلی آزارم می دهد . مخصوصاً اگر آن کبوتر طوقی باشد . طوقی . طوقی لعنتی . از به یاد آوردنش رگ های عصبی ام مرتعش می شوند و گردن فرمان را فشار می دهم . صدای قار قار کلاغ ها دایم از اطراف باغ به گوش می رسد ، هم زمان با ریزش برگ ها . انگار با هر قار قاری برگی سقوط می کند . نفسم را می خورم تا صدای خرد شدن برگ ها را بهتر بشنوم . صدای خرچ خرچ شان مکیفم می کند . ماده کبوتر توی جیبم تقلا می کند و تیزی چنگال هایش هی به پایم مالیده می شود . به این کار عادت کرده ام . کبوترها را از جفتشان جدا می کنم و آن قدر از خانه شان دور می کنم تا دیگر برنگردند . ولی این کبوتر – طوقی – خیلی لجوج بود . همیشه برمی گشت به باغ . باید می گرفتم و دورش می کردم . دورتر از همیشه . آنقدر که حتی شوق خانه و جفتش . . . نگاهم بین شاخه ها می چرخد و از تنه بالا می رود . از طوقی اثری نیست . همان حقه همیشگی را باید اجرا کنم . گروگان کوچکم را از جیب بیرون می کشم . نسیم توی پرهاش می وزد . قلبش زیر انگشت اشاره ام بالا و پایین می پرد . پاهای گره خورده اش را لای انگشتانم محکم می گیرم و آزادش می کنم . ماده کبوتر با پر های چیده اش شروع می کند به بال بال زدن . طوقی چند شاخه پایین تر می پرد و می غرد . چند بار دور خوش می چرخد و می پرد روی دستم و شروع می کند به نوک زدن من . انگشتانم مثل یک لانه وارونه دور طوقی گره می خورند . ماده کبوتر را در جیبم فرو می کنم و طوقی را مقابل نگاهم می گیرم . می بویمش . از بوی نمورش چندشم می شود . طوق سیاه دور گردنش زیر نور برق می زند . مثل یک حلقه یک طناب سیاه رنگ . چند قطره عرق روی پیشانی ام برجسته می شوند و از راه بینی ام روی پرهای طوقی می ریزند . نقشه ای که شب به سرم زده بود باز در ذهنم شکل می گیرد . تخم کبوتر را از جیبم بیرون می کشم . دلهره مسخره ای در دلم چنگ می کشد و عصبی ام می کند . نوک طوقی را توی سطح آهکی تخم فرو می کنم . محتویات لزج آن روی انگشت هایم جاری می شوند . طوقی سرش را تکان می دهد و تخم بیشتر شکسته و خرد می شود . حالا نوبت تراژدی پایان فیلم می رسد . گروگان را بیرون می کشم و رهایش می کنم . بال بال می زند و مثل ملخی چند بار می پرد . با سینه به زمین می خورد و خسته روی بال سمت چپش ثابت می شود . چند قدم به سمت ماده کبوتر برمی دارم و کنارش می ایستم . پایم را روی ماده کبوتر می گذارم و تمام وزنم را روی کفش هایم . چشم هایم را می بندم و به سمت پایین فشار می دهم . طوقی از توی دستم به روده ها و محتویات معده زنش خیره می شود . این حیوانات موذی انگار که هیچ گونه احساسی در وجود گندشان موج نمی زند . بوی گوشت له شده کبوتر از توی بینی ام خودش را بالا می کشد . چاقو را بیرون می کشم و درون پرهای طوقی به سمت پایین سر می دهم . گردن . . . سینه . . . شکم . . . پا . . . و یکی از انگشت هایش می اُفتد روی تن خاک . هر لحظه به درختان کنار جاده نزدیک تر می شوم . دستم روی فرمان می لرزد و از آنجا به تمام اتوموبیل سرایت می کند و از اتوموبیل به قفس رو صندلی و بعد هم به کبوتر بُق کرده داخل آن . می پیچم توی خاکی و ماشین را تا مرز لاستیک های جلو در شن های نهر هدایت می کنم . خشکی عضلاتم را می کشم و پاهایم را توی آب رها می کنم . درخت ها ، سایه ها و نسیم اینجا حس عجیبی را به آدم القا می کنند . آخرین باری که طوقی را دیدم همین جا بود . درست زیر همین درخت ها آزادش کرده بودم و دیگر بازنگشت به باغ . یعنی دلیلی برای برگشتن نداشت . روی شن ها ولو می شوم و پلک هایم را به هم می چسبانم . . . صدای بق بقوی توی ذوق زننده ای در گوشم فرو می رود و چرتم را پاره می کند . باز پلک هایم را می بندم و سعی می کنم بخوابم ولی مگر ور و ور این کبوتر الدنگ می گذارد . نگاهم توی سایه روشن های داخل ماشین به دنبال قفس و کبوتر می چرخد . کبوتر هنوز دارد تلاش می کند و نوکش را بین میله ها بالا و پایین می کشد اما نمی غرد . مثل اینکه صدای بق بقو از درختان آن سمت نهر دارد هوای اینجا را آلوده می کند . نگاهم به دنبال کبوتر درختان را به ترتیب می کاود و روی شاخه ای ایستگاه می کند . طوقی . باورم نمی شود . روی پاهایش ریز می شوم و از چنگال ناقصش آن را تشخیص می دهم . خشکم زده . طوقی کنار زن جدیدش روی شاخه می چرخد و می غرد . در حالی که به آن ها زل زده ام ، دستم درون شن های کف نهر می چرخد و سنگی را بیرون می کشم . آن را سبک و سنگین می کنم و با تمام قدرت به سمتشان پرتاب می کنم . سنگ به شاخه می خورد و همراه کبوترها آهی از سینه ام بیرون می پرد . کبوترها آن بالا شروع به چرخیدن می کنند و اوج می گیرند تا در اشعه خورشید گمشان کنم . نمی دانم چه مدت است روی شن ها ولو شده ام . غروب شده و حسابی سردم است . بلند می شوم و به سمت ماشین قدم بر می دارم . این کبوتر را باید دورتر ببرم . خیلی دور . . . |