تبليغاتX
داستان های کوتاه خلیل رشنوی

دستم را به شاخه گره می زنم و از درخت بالا می روم . چراغ قوه از توی دستم زل می زند به لانه . کبوترها چشمانشان را باز می کنند . دستم به سمت لانه کش می آید . طوقی از دست های من خیلی فرزتر است . فرار می کند . زیر نور کبوتر را لابه لای شاخ و برگ های درخت روبرو پیدا می کنم که بق بقوکنان دور خودش می چرخد و می غرد . باز دستم را درون لانه پرتاب می کنم و ماده کبوتر را می قاپم . تخمی از چنگالهاش پایین می اُفتد و روی شاخه خرد می شود . انگشتانم می خزند توی لانه و تخم دیگری را بیرون می کشند . پایین می پرم . طوقی آن بالا بین شاخه ها دارد برای خودش ور و ور می کند .

بوق ماشینی انگار که وسط لاله های گوش من جیغ کشیده باشد ، قلبم را از جا می کند . این خط لعنتی سیاه هی دارد در نگاهم کش می آید . از کسالت خودم خسته ام . کلید کنار در را فشار می دهم . شیشه تا نیمه پایین می آید . باد سردی با غرش صدای ماشین می وزد روی صورتم . باد چشم هایم را ریز می کند . انگار صورتم هر لحظه پهن تر می شود تا باد سرد بیشتری را لمس کند . همیشه از سرما لذت برده ام . نفس عمیقی از هوای سرد و سبک را به ریه هایم می فرستم و با خمیازه ای پس مانده هایش را بیرون می دهم . روی تپه ، بغل جاده سنگ ها را کنار هم چیده و رنگشان زده اند . سنگ ها کلمه « رشد » را نشان می دهند . نمی دانم برای چندمین بار است از کنار این تپه می گذرم ولی هیچوقت معنی این کلمه و کلمات دیگری که روی تپه های جلوتر به چشم می خورند را نفهمیده ام . کلمات متفاوت آن هم چهار بار . « رشد » ، « احساس » ، « غرور » و چهارمی هم « یک قفس » . وقتی بهشان فکر می کنم چیزی دستگیرم نمی شود . فقط کلمه ی چهارمی من را به یاد ارجیف شاعرانه خواهرم می اندازد .

« تو می خوای همه اونطوری باشن که خودت دوست داری . تو مثل یه قفس شدی . می فهمی ؟ یه قفس . یه قفس متحرک . قفسی که پا داره . »

 به نظرم آن مرد دیوانه ای که این کلمه های مسخره را روی تپه ها نوشته می تواند شوهر مناسبی برای خواهرم باشد .

« قفس ، قفس متحرک ، قفسی که پا داره . »

قفس روی صندلی ماشین می لرزد . کبوتر توی آن هی نوکش را از بین میله ها بالا و پایین می کشد . از وقتی درون قفسش کرده ام همین کار را تکرار می کند . مثل باقی کبوترها ، نمی فهمد راهی برای فرار نیست . این کبوتر سفید با لکه های قرمز روی سینه خیلی لجوج است . به همین دلیل از کبوتر ها خوشم نمی آید . یعنی بدم می آید . بدم می آید از خودشان و از سماجتشان . کلاغ های سفید . با تمام پرنده ها فرق می کنند . مخصوصاً صدایشان که خیلی آزارم می دهد . مخصوصاً اگر آن کبوتر طوقی باشد . طوقی . طوقی لعنتی . از به یاد  آوردنش رگ های عصبی ام مرتعش می شوند و گردن فرمان را فشار می دهم .

صدای قار قار کلاغ ها دایم از اطراف باغ به گوش می رسد ، هم زمان با ریزش برگ ها . انگار با هر قار قاری برگی سقوط می کند . نفسم را می خورم تا صدای خرد شدن برگ ها را بهتر بشنوم . صدای خرچ خرچ شان مکیفم می کند . ماده کبوتر توی جیبم تقلا می کند و تیزی چنگال هایش هی به پایم مالیده می شود . به این کار عادت کرده ام . کبوترها را از جفتشان جدا می کنم  و آن قدر از خانه شان دور می کنم تا دیگر برنگردند . ولی این کبوتر – طوقی – خیلی لجوج بود . همیشه برمی گشت به باغ . باید می گرفتم و دورش می کردم . دورتر از همیشه . آنقدر که حتی شوق خانه و جفتش . . .

نگاهم بین شاخه ها می چرخد و از تنه بالا می رود . از طوقی اثری نیست . همان حقه همیشگی را باید اجرا کنم . گروگان کوچکم را از جیب بیرون می کشم . نسیم توی پرهاش می وزد . قلبش زیر انگشت اشاره ام بالا و پایین می پرد . پاهای گره خورده اش را لای انگشتانم محکم می گیرم و آزادش می کنم . ماده کبوتر با پر های چیده اش شروع می کند به بال بال زدن . طوقی چند شاخه پایین تر می پرد و می غرد . چند بار دور خوش می چرخد و می پرد روی دستم و شروع می کند به نوک زدن من . انگشتانم مثل یک لانه وارونه دور طوقی گره می خورند . ماده کبوتر را در جیبم فرو می کنم و طوقی را مقابل نگاهم می گیرم . می بویمش . از بوی نمورش چندشم می شود . طوق سیاه دور گردنش زیر نور برق می زند . مثل یک حلقه یک طناب سیاه رنگ . چند قطره عرق روی پیشانی ام برجسته می شوند و از راه بینی ام روی پرهای طوقی می ریزند . نقشه ای که شب به سرم زده بود باز در ذهنم شکل می گیرد . تخم کبوتر را از جیبم بیرون می کشم . دلهره مسخره ای در دلم چنگ می کشد و عصبی ام می کند . نوک طوقی را توی سطح آهکی تخم فرو می کنم . محتویات لزج آن روی انگشت هایم جاری می شوند . طوقی سرش را تکان می دهد و تخم بیشتر شکسته و خرد می شود . حالا نوبت تراژدی پایان فیلم می رسد . گروگان را بیرون می کشم و رهایش می کنم . بال بال می زند و مثل ملخی چند بار می پرد . با سینه به زمین می خورد و خسته روی بال سمت چپش ثابت می شود . چند قدم به سمت ماده کبوتر برمی دارم و کنارش می ایستم . پایم را روی ماده کبوتر می گذارم و تمام وزنم را روی کفش هایم . چشم هایم را می بندم و به سمت پایین فشار می دهم . طوقی از توی دستم به روده ها و محتویات معده زنش خیره می شود . این حیوانات موذی انگار که هیچ گونه احساسی در وجود گندشان موج نمی زند . بوی گوشت له شده کبوتر از توی بینی ام خودش را بالا می کشد . چاقو را بیرون می کشم و درون پرهای طوقی به سمت پایین سر می دهم . گردن . . . سینه . . . شکم  . . . پا . . . و یکی از انگشت هایش می اُفتد روی تن خاک .

هر لحظه به درختان کنار جاده نزدیک تر می شوم . دستم روی فرمان می لرزد و از آنجا به تمام اتوموبیل سرایت می کند و از اتوموبیل به قفس رو صندلی و بعد هم به کبوتر بُق کرده داخل آن . می پیچم توی خاکی و ماشین را تا مرز لاستیک های جلو در شن های نهر هدایت می کنم . خشکی عضلاتم را می کشم و پاهایم را توی آب رها می کنم . درخت ها ، سایه ها و نسیم اینجا حس عجیبی را به آدم القا می کنند . آخرین باری که طوقی را دیدم همین جا بود . درست زیر همین درخت ها آزادش کرده بودم و دیگر بازنگشت به باغ . یعنی دلیلی برای برگشتن نداشت .

روی شن ها ولو می شوم و پلک هایم را به هم می چسبانم . . . صدای بق بقوی توی ذوق زننده ای در گوشم فرو می رود و چرتم را پاره می کند . باز پلک هایم را می بندم و سعی می کنم بخوابم ولی مگر ور و ور این کبوتر الدنگ می گذارد . نگاهم توی سایه روشن های داخل ماشین به دنبال قفس و کبوتر می چرخد . کبوتر هنوز دارد تلاش می کند و نوکش را بین میله ها بالا و پایین می کشد اما نمی غرد . مثل اینکه صدای بق بقو از درختان آن سمت نهر دارد هوای اینجا را آلوده می کند . نگاهم به دنبال کبوتر درختان را به ترتیب می کاود و روی شاخه ای ایستگاه می کند . طوقی . باورم نمی شود . روی پاهایش ریز می شوم و از چنگال ناقصش آن را تشخیص می دهم . خشکم زده . طوقی کنار زن جدیدش روی شاخه می چرخد و می غرد . در حالی که به آن ها زل زده ام ، دستم درون شن های کف نهر می چرخد و سنگی را بیرون می کشم . آن را سبک و سنگین می کنم و با تمام قدرت به سمتشان پرتاب می کنم . سنگ به شاخه می خورد و همراه کبوترها آهی از سینه ام بیرون می پرد . کبوترها آن بالا شروع به چرخیدن می کنند و اوج می گیرند تا در اشعه خورشید گمشان کنم . نمی دانم چه مدت است روی شن ها ولو شده ام . غروب شده و حسابی سردم است . بلند می شوم و به سمت ماشین قدم بر می دارم . این کبوتر را باید دورتر ببرم . خیلی دور . . .     

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385ساعت 16:24
توسط خليل رشنوي موضوع: |

bomb2

خليل رشنوي

bomb2

http://bomb2.blogfa.com

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

داستان های کوتاه خلیل رشنوی - قفسی که پا دارد

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

بامهر به سعادتی که نوشیده شد تا داستان خالقم شود

داستان های کوتاه خلیل رشنوی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog