بامهر به سعادتی که نوشیده شد تا داستان خالقم شود
پزشکی قانونی هنوز علت مرگشان را اعلام نکرده بود ولی شایعات زیادی آن هم با جزییات کامل در مورد مرگ آن ها توی دهن ها می چرخید . بعضی ها علت مرگشان را سمی کشنده می دانستند که احتمالن به آن ها خورانده شده است . سمی که تمام رگ های بدن را منقبض می کند و بعد می خشکاند . چشم ها به سمت بالا می چرخند به شکلی که اثری از مردمک توی کاسه چشم باقی نماند . تا سفیدی چشم ها از آن گردِ گشاد بیرون بزند . ماهیچه ها آنقدر به هم قفل می شوند که وقتی بخواهی دست ها و پاهای جنازه را راست کنی مفصل ها عین لولاهای دروازه زندانی جیرجیر کنند . از جنازه ها وحشت می بارید . انگار درست هنگام ترکیدن بمبی در مجاورتشان عکسی از آن ها گرفته شده باشد . بعضی ها این حادثه را معجزه می دانستند و مرگ آن ها را به یک بلای آسمانی نسبت می دادند . این گروه از مردم بیشتر شامل افراد مسن محله می شد و تقریبن تمام زن ها و دخترها هم به این نظر تا حدودی معتقد بودند . در حقیقت اولین فکری که به دهن های مردم خطور کرد همین بود . آن جوان ها آنقدر خون همسایه ها را توی بطری کرده بودند که تا حدودی می توان به آن ها حق داد . اما اکثر مردم ، نظری غیر از این داشتند و دلیلشان محلی بود که حادثه در آن جا اتفاق افتاده بود . آلونک قوزی کرم . اکثریت اعتقاد داشتند آن سه نفر قوز پیرمرد را دیده و از ترس سَقَط شده اند . آن سه جوان بارها گفته بودند که یک روز حتمن قوز برجسته او را خواهند دید حتی اگر شده با زور مشت و لگد . هیچکس تا به حال برجستگی کمر قوزی کرم را ندیده بود چون پیرمرد آن را از همه پنهان می کرد . آن سه نفر این حرف ها را وقت مستی شان به چند نفر از جوان های محل گفته بودند . حتی یکی شان گفته بود ( از قوزش که نمی ترسم هیچ ، به خودش هم رحم نمی کنم . یه آلونک باشه و یه پیرمرد چشم آبی تنها اونوقت حیف نیست دست خالی از اون آلونک بیرون بزنی . ) و پیک بعدی را لاجرعه بالا کشیده بود . قوزی کرم اولین بار با بقچه ای که زیر بغلش گرفته بود دیده شد . از میان نگاه هایی که از زیر ابروهایی درهم بیرون می زدند عبور کرد و یکراست رفت به باغ متروک و بی دیوار دکتر حمیدی که می گفتند خارج از کشور زندگی می کند . دکتر حمیدی را تا به حال کسی ندیده بود و هیچکس نمی توانست به طور قاطع بگوید چنین شخصیتی وجود دارد یا نه . ولی از آنجا که توی محله هر چیزی باید صاحبی برای خودش داشته باشد ، شخصیت دکتر حمیدی بوجود آمد و بعد ها هم به خارج از کشور فرستاده شد . قوزی کرم غروب آمده بود . فردا صبح همه آلونکی را دید می زدند که دیوار و سقف پلاستیکی سفیدی داشت و با ستون هایی چوبی سرِپا ایستاده بود . هرس کردن درخت های باغ دکتر را از همان فردا صبح شروع کرد . سال ها می شد که آن باغ به امان خدا رها شده بود و علف های هرز از همه جای باغ سردرآورده بودند . باغ شب ها محل خوشگذرانی ولگردها بود و روز ها جای دنجی برای شیطنت های کثیف بچه های محل . یک هفته نشده تمام آت و آشغال های گوشه کنار باغ جمع شد تا آهن فروش ها غارتشان کنند . پای بچه های محل هم یواش یواش از باغ بریده شد . قوزِ پیرمرد ، بچه ها را تارانده بود . از وقتی که شایعه اطلاعاتی بودن قوزی کرم در محل پخش شد هیچ کس جرات نداشت عرق خوری و قمار بازی اش را به باغ ببرد . از دید مردم هر فرد غریبه ای می توانست نیروی اطلاعاتی باشد . قبل از قوزی کرم این برچسب به یک بستنی فروش دوره گرد به دو دیوانه و سه گدا هم چسبانیده شد بود . بعد از مدتی باغ دکتر حمیدی بهشت محله شد که غروب ها صدای پرنده هایش همه جا را بر می داشت . قوزی کرم همیشه توی خودش بود و با خودش حرف می زد . می گفتند ذکر می گوید . کم کم اهالی حمالی هایشان را به او دادند که انجام دهد . قوزی کرم حکم آدمی را داشت که با کمترین هزینه سخت ترین کارها را انجام می داد و هیچ وقت گلایه ای نمی کرد . حتی یک بار که چاله ای را پر کرده بود صاحب کار دادش به هوا بلند شد که گفته است باید کنار آن چاله ، چاله ای دیگر گود می شد و دهانش را به فحش باز کرده بود . فحش هایی پر از حرف های اسیدیِ خ ف ک ق گ. این حرف ها با تف از دهن صاحب کار بیرون می پرید انگار که کثافت بالا بیاورد حال آدم را به هم می زد . قوزی کرم فقط به زمین چشم دوخت و بدون آنکه حرفی بزند غصه بالا آورد . اهالی یواش یواش به او اعتماد کردند . اما اعتماد مردم دلیل نمی شد که به قوزش توجه نکنند و درباره اش هزار حرف و حدیث سرهم نشود . قوزی کرم یک جورایی با بقیه قوزی ها فرق داشت و این تفاوت ها بود که ترس مردم را از قوزش بیشتر می کرد . همه قوزی ها خمیده راه می رفتند ولی او انگار که سیخی از نشیمن گاه تا گردنش فرو رفته باشد صاف و قورت راه می رفت . تعریفی که همه از قوز دارند بیرون زدگی استخوان فقرات است و چون پای استخوان وسط می آید قوز باید سخت و خشک باشد اما قوز او خشک نبود . راه که می رفت مثل آب موج برمی داشت . ته گیوه اش که می خورد به زمین موجی از گردن تا انتهای کمرش راه می افتاد . تصور یک قوز نرم و غضروفی باعث شده بود تا کمتر کسی هوس دیدن آن را به دلش را بدهد . رفتار عجیب پیرمرد هم که قوز بالا قوز شده بود . قوزی کرم به هیچکس اجازه نمی داد کمرش را ببیند . هنگام کارگری لباس هایش را نزدیک هیچ مردی عوض نمی کرد و می رفت توی محیطی بسته لباس می پوشید . هیچکس تا به حال ندیده بود قوزی کرم به دیواری تکیه بدهد هر چند که خیلی هم خسته باشد . همیشه به پهلو تکیه می داد و مردم فکر می کردند که اگر به پشتش تکیه بدهد قوزش درد می گیرد و یا ممکن است ترکیده شود و مایع لزج درون آن بیرون بزند . همه این ها تصویری کریه از قوز او در ذهن مردم ایجاد کرده بود که باعث می شد نظر آن ها در مورد مرگ آن سه نفر به این شکل در آمده باشد . شایعات مردم همیشه جلوتر از تحقیقات پلیس پیش می رفت . یک جورایی نیروهای پلیس هم دنبال شایعات راه می افتادند تا شاید به سرنخی برسند . بیشتر اوقات هم این ترفندشان به نتیجه می رسید . اما در مورد قوزی کرم قضیه پیچیده تر از این حرف ها بود . وقتی حرف ها و شایعاتی که در مورد مرگ آن سه جوان وجود داشت تکراری شدند سوژه جدید دهن ها غیبت قوزی کرم بود . از وقتی که جنازه آن سه نفر توی آلونک پیدا شد قوزی کرم ناپدید شده بود . تحقیقات پلیس هم برای پیدا کردنش به نتیجه ای نرسید و خبری از زنده یا مرده ی قوزی کرم نشد . درون آلونک قوزی کرم که قلب محله شده بود بقچه اش را پیدا نکردند و همین احتمال فرار او را در دهن های مردم و پرونده پلیس بیشتر می کرد . حتی حالا که چند سال از آن اتفاق گذشته تلاش های پلیس برای کشف واقعیت های ماجرا به بن بست رسیده و از سرنوشت گنگ قوزی کرم که در بایگانی پلیس خاک می خورد خبری نیست جز شایعات مختلفی که گاهی توی دهن ها می چرخد . گذشته تاریک قوزی کرم باعث پیچیده ترشدن ماجرا شده بود . حالا صدای کلاغ هایی که شب ها از ته باغ متروک دکتر حمیدی بلند می شود دل همه را می لرزاند تا هیچکس جرات نزدیک شدن به آنجا را نداشته باشد . گاهی گفته می شود که چند نفر شب ها صدای جیغ دردناک آن سه نفر را از دل آن باغ جهنمی شنیده اند که گوشتخراش بوده و آتش می زده به روح آدم . اما آن نیمه شب هیچکس پرواز پرنده ها را از لای درخت های باغ ندید . پرواز دسته جمعی پرنده هایی که از آن سمت باغ شروع می شد تا برسد به نزدیکی آلونک قوزی کرم . باید به خواب سنگین همسایه ها حق داد که خش خش استخوانی برگ هایی که زیر پاها خرد می شد را نشنوند برگ هایی که در مسیر آلونک زیر پاها لهیده می شدند تا باد راحت تر حملشان کند . ( قوز که ترس نداره ... باید آرمشتو حفظ کنی ... ) ( باید با مشت بزنم توی شقیقه اش . باید اونقدر خودمو بی رحم نشون بدم که ترس از یه قوز نرم و غضروفی به مغزم راه پیدا نکنه ) ( من که این حرفا حالیم نیست . بهش رحم نمی کنم . باید به بقیه ثابت کنم از قوز که نمی ترسم هیچ حتی عرضه انجام اون کار و هم دارم . ) درِ پلاستیکی آلونک توی مشت یکی شان از جا کنده و پرت شد . چشم های درهم کشیده سه جوان توی نور کم رنگ چراغ نفتی به پیرمرد زل زدند . قوزی کرم خشکش زد . کز کرد گوشه آلونک . خودش را جمع کرد. پاهایش می لرزید . برآمدگی کمرش از دیوار پلاستیکی پشت آلونک بیرون زد . زوزه ی باد از درز دیوارها تو می آمد . یقه پیرمرد جر خورد . جثه قوزی کرم توی هوا آویزان ماند . قوز پلاستیکی محو شده بود . پیرمرد معلق در هوا دست های جوان را بوسید . دست ها از هم باز شد . قوزی کرم افتاد . کفش های جوان که بوی استخوانی برگ می دادند را بوسید . گروپِ مشتی که به شقیقه اش خورد فضا را شکست . چند قطره خون پاشید روی دیوار پلاستیکی آلونک .آب دهان روی کفش ها خشکید . پیرمرد گریه کرد . پیرمرد التماس کرد . ( لباساتو در بیار قوزی ) ( نه ... نه ... نه ... ) خِرت خِرت . دکمه های پیراهن قوزی کرم در جهت های مختلف پرتاب شد . ( خخ ... خخ ) گردن پیرمرد لای دستی گره خورد . پوست سفید قوزی کرم به سرخی زد . پیرمرد هل داده شد . از میان خالکوبی روی بازوها تلو تلو خورد . دمر افتاد تا قوزش رو با آسمان باشد . قوز پیرمرد بیرون افتاده بود . چشم ها دریده شد . قلب ها مثل رگبار گلوله به سینه می خورد . ماهیچه ها قفل شدند . کف از دهن ها راه افتاد . بدن ها از کنترل خارج شدند . سه قلب نرسیده به زمینِ کف آلونک از کار افتاد . جنازه ها مچاله شده به هم روی زمین بی حرکت شدند . پیرمرد بلند شد . اشک هایش را پاک کرد . از میان جنازه های لخت گذشت . پیراهن را روی دو بالی پوشید که از کمرش بیرون زده بود . دو بالِ پوشیده از پرهای سفید . بقچه اش را برداشت . خلیل رشنوی |